مولف ناشناخته

201

تاريخ شاهى ( فارسى )

سپاه و ملاقات كردن تحريض نمود . سلطان در مقام تفكر بود و به هيچ نوع از سؤال و جواب زبان نمىگشود . القصه اهل درون و بيرون به اين مصالح راضى بودند و به ملاقات يكديگر شادان ، مگر تاج الدين ستملش - كه مىخواست دست مخالفت قائم باشد و مادهء منازعت دايم . و مىگفت ، بيت : يا عادل العاشقين دع فئة * اضلها اللّه ، كيف ترشدها از اعجوبهاء شعبدهء او آن بود كه از اندرون به كسان سلطان پيغام مىداد كه تلقين سلطان مىبايد كرد كه خود را ازين‌ها نگاه دارد تا در چنگال قبض و بطش اينها نيفتد ، كه گرفتار ابد شود - از آنكه اينها به قصد هلاك او آمده‌اند و مىخواهند كه او را در شبكهء مهلكه اندازند و در پاىبند [ 390 ] گزند افكنند ؛ و با جماعت بيرونيان شرح اخلاق و افعال او مىداد و اسرار احوال او بر هركسى مىگشاد - كه او دير زمانى بود كه مىخواست تا خود را از رقبهء طاعت پادشاه روى زمين بيرون افكند و در صحراء عناد و عصيان دهد ، و از آن تاريخ باز كه او بىتركان به درگاه خان آمد و او را بار ندادند و زبان به جفا بر وى بگشادند و كار او موقوف وصول تركان داشتند ، اين تخم عداوت در زمين سينه مىكارد « 1 » و چنين روزى را چشم مىدارد . با او در صلح سخن گفتن ، تخم در شوره كاشتن است ، و با او ملاقات چشم داشتن در تيزاب خشت زدن . و حكايت كردند كه چيزى نيز واقع شد كه موجب تنفير طرفين گشت از يكديگر ، و كيفيت چنان بود كه بامدادى كه خورشيد جهان‌تاب نقاب ظلمت را از پيش بصاير و ابصار خلق برداشت : خور نوربخش از سپهر بلند * همىخواست افكند رخشان كمند [ 391 ] در حوالى حصار ، پى چهارپاى بسيار ديدند و كس را بر حقيقت آن اطلاع نبود . اهل اندرون حصار گمان بردند كه لشكرى به مدد بيرون آمده‌اند و ايشان محاصره خواهند داد . و اهل بيرون حصار را گمان افتاد كه سلطان لشكرى

--> ( 1 ) - در اصل : مىدارد ، به قياس تصحيح شد .